آوای ارغوان
لیلی با من بیا , با من بودن خوب است , من می سرایمت ...
یکی می گفت : عشق یعنی دلتنگی و من عاشقان قرن ها افسانه را در خود دارم اگر رنج ، آزادی ست بدرود هر دو آزادیم و رهاترین بادها به ما حسادت می کنند یکی می گفت : وقتی می ترسی ترانه ای زمزمه کن و من در آوار عشق و آزادی خواندم : "آنکه خداحافظ نمی گوید به به سلامی دوباره شاید دل خوش کرده باشد..." اگر جاده ها کوتاه شوند برای رسیدن به تو چند کهکشان دیگر باید رفت ؟ خیال می کنی چند سکوت دیگر لازم است تا تمام لبخندها بسوزند ؟ خیال می کنی چند رود دیگر باید روان شود تا نگاهت را از مردمکانم بشوید ؟ خیال می کنی چند خواب دیگر لازم است تا بغضت را تعبیری تازه کند ؟ افسوس چشم ها ... افسوس اشک ها ... که همیشه دروغ می گویند ... شاید دیروز دخترکی به سبب های ساده رفتن می اندیشید گویا من بودم دخترکی که اشک را به نشان دلتنگی به سر انگشتان ناچار پیشکش می کرد و هیچ کس باور نکرد که زین گونه یکی نگاه کسی را چنین به زندگانی بنشاند که زین گونه یکی گردباد در نگاهی آرام گیرد هیچ کس به خاطر نیاورد تو یادت باشد نشان به نشان دلی که روزی در آغوشی گم شد و باز نیامد... دریغا ! چون شمعی در دستان وحشی باد در تردید نور و خاموشی اشک می شود ... مرگ آرام آرام شیپورش را می نوازد رنگ ها رنگ می بازند و کس در دیاری نه چندان دور با قلبی در دست زندگی و مرگ را نقش نقش نقش می شود... روز، آفتاب ، شهر. گفتم : مردگان نيز در ميان خود ، هم فقير دارند و هم ثروتمند. سنگ قبر بعضي ها شان ، خانه ها ي مجلل را به يادم مي آورد. بعضي شان اصلا سنگ ندارند. حتي شايد اصلا صاحب هم نداشته باشند. اما آن زير ، آنجا ، جاي همه شان يكي ست.تنگ. - با اين تفاوت كه صاحبان قبور مجلل در سايه مي گريند. گفتم : هرگز كسي نمي تواند تمام هستي يك نفر باشد. - چرا؟ - آدم ها مي ميرند.هستي ها مي ميرند. ما اما با تمام پايداري مان زندگي مي كنيم. نور بي خستگي آفتاب.گورستان قديمي. ديوارهاي كوتاه ، فاصله دنياي مردگان و دنياي زندگان. گورهاي ناشناس. آهنگي بم . صدايت مي كند . صدا را مي شناسم. نام خود را هم . آه! خوشبختي ! - اينجا فقط يكي از مردگان را مي شناسيم. - همين يكي براي تمام زندگان و مردگان بس است. - باز مي آييم ؟ - گورستان ؟ مي آييم.هروقت ، هر كجا ، هميشه.هر دو - خواب ديدم.تو نبودي. تنها بودم.ترسيدم. - هستم.هميشه.تو را با خود مي برم. - كجا؟ سكوت. صداي پيرمرد مرثيه خوان، كه دور مي شود.پله هاي رو به ويراني.در آهني. زنگدار.دنياي زندگان. من ، كودكي كه بازي را تازه ياد گرفته است.آه ! شادي! بازي ، بي مثال. بي نقص. قهرمان . بي رقيب.آه ! پيروزي ! ... ناگهان غروب.ماه تمام؟ شب. بي ستاره. تاريكي. رودخانه.گودال. مرداب. دريا؟ دست ناشناس كودك را از بازي بيرون كشيده است.بي حرف. بي برد.بي باخت.پايان بازي. - چرا؟ - نمي دانم.مي دانم. نخواهم گفت. - تو؟ - تمام شدم من. - به همين راحتي؟هميشه راحت ترين راه؟ بي حرف؟پس من؟ سكوت. از همان آغاز افتان و خيزان آمده بودم من.داشتم مي رفتم.آمدي. رفتن؟ رنگ باخت. سفر؟ خانه همينجاست.آه ! عشق ! سرودن ، سرودن ، سرودن. رؤيا ؟ بهشت؟ كابوس.وحشت.جهنم.بي خوابي. - خواب ديدم.تو نبودي.تنها بودم.ترسيدم. سكوت. - گفته بودي هستي. هميشه؟ سكوت. شعر. صدا.صورتك. اتاق؟ گورستان. - بسيار صبر كردم. بسيار.حالا ديگر افسوس بي رنگ است. - لحظه اي پر شكوه اما در پس تمام صبرها. آغوش.آرامش.مامن.آه ! تو ! - تو ؟ - تمام شدم. - به همين راحتي؟ من ؟ سكوت. سكوت. سكوت. من. من. من... من ديريست كه در این سر در گمي همیشگی غوطه مي خورم . يك سر در گمي دائم كه آنقدر قديمي ست كه گاه حس مي کنم با زمین زاده شده است و هرگز نخواهد مرد . در اين تب دست و پا مي زنم تا صورتت را از یاد نبرم.چشم هايم مي سوزند، تو دور و دورتر مي شوي. اشک پشت پلک هايم است . كاش مي توانستم با چشم باز گریه کنم . مي ترسم اگر چشمم را ببندم و باز كنم تو نباشی . من غوطه مي خورم در این حيراني . کلاف رنگارنگ گره خورده ای در سرم چرخ مي خورد . من مي چرخم . اتاق با من مي چرخد . کتاب هايم دور مي شوند از من . این كه نمي شود من شعر بخوانم و تو سکوت كني . تو گریه كني و من بغض سنگينم را فرو دهم تا تو اشک هايم را نبینی . این كه نشد . كاش هیچ وقت نمي رفتم . كاش نگاهم نمي كردي . كاش شعر نمي گفتم . مي داني من در این تب دارم مي سوزم . لیوان آب دارد به من نزديك مي شود . با خودم فكر مي كنم كاش دستهای تو پشت لیوان باشد ، آنوقت دیگر تا ابد هذیان نخواهم گفت . ساعت در سرم ثانیه شماری مي كند . دلم براي تو هیچ تنگ نشده است . من دلم براي خودم تنگ است . براي من با تو . با خودم مي گویم اين كه نمي شود من با هر سطر هر کتاب تو را پیدا کنم و گم کنم و گم کنم و دیگر پیدا نکنم . اگر زندگی مثل کتاب بود كوچك مي شدم و كوچك مي شدم و كوچك مي شدم و در ميان ورق هاي هر کتاب تا مي توانستم مي دويدم . آنوقت تو را كه پشت يكي از واژه ها پنهان شده بودي پیدا مي کردم و دیگر گم نمي کردم . اما نمي شود . کتاب این زندگی لعنتی سطرهايش بسیار لغزنده است و من همیشه لیز مي خورم و غرق مي شوم و معلق مي مانم و دست پا مي زنم . اين سطرهاي تکراری ، واژه های زيبايشان را قرض داده اند و تو پشت هیچ کدامشان نيستي . سقف دارد آوار مي شود . آیا من خوب جنگیده ام ؟ گفته بودم تا آخر خواهم جنگید . این كه نشد جنگ تو دشمن من بودی؟ كاش تو دشمنم بودی.آنوقت به نك سر نیزه ای نابود ت مي کردم. سالهاست خودم را در آینه ندیده ام . من بي تو در آینه چه بي رنگ است . دلم براي من با تو تنگ است.من دارم فرار مي کنم . من دارم فرار مي کنم از تمام ليلي های بي مجنون . دنبالم نيا . من از تو نیست كه مي گریزم.من در آغوش تو چشم هايم را بسته بودم. گرمای نگاهت را پشت پلک هايم نگاه داشته ام . پلک هايم هنوز مي سوزند و دست هايم هر شب دنبال تو مي گردند.روح سرگردان من در چشم هاي سیاه تو برایم دست تکان مي داد.عجب شرارتي . انگار مي خواست حسودی کنم . حسودی کردم . دنبالم نیا . من از من بي تو مي گریزم . به دنبال من با تو نمي گردم . پیدایش نخواهم كرد مي دانم . من به دنبال روح آواره ام مي گردم . تو با من نيا . اگر تو را ببیند هوس مي كند باز از پشت مردمكانت نگاهم كند . دنبالم نيا . بي روح، زندگی سخت است . بگذار برگردد . من روحم را مي خواهم من از تو نیست كه مي گریزم. شن ها زير پاهايم مي لغزند.مي داني پاهايم دارند مي سوزند.كفش هايم را پشت در خانه ي شما جا گذاشته ام من . راستي كفش هايم را كه مي بيني ياد چيزي نمي افتي ؟گفته بودي فرار كردن كار تو نيست.من چگونه بگويم كه من ديگر من نيستم؟من با خودم عجيب غريبه ام ديگر. ماه ديگر مرا نمي شناسد.تب رهايم نمي كند . مي داني من بيگاه در چاله افتادم.مرداب شدن كار من نبود.با خود گفتم اين كه نمي شود تو آه بكشي و من سوال هايم را قورت بدهم . نمي شود كه من كنار تو همه اش مشت هايم را فشار بدهم تا مبادا دوست داشتنم از كف دست هايم بيرون بزند.مي داني چشم هاي من هي راه مي كشند. تو گفتي برو و من آرزو كردم به اندازه ي تمام خيابان ها كوچه هاي شهر چشم داشته باشم تا شايد ناگاه ببينمت كه مي آيي و باز هم يك وري نگاهم كني و من تمام زندگي ام را برايت شعر شوم و تو باز همان كودك گمشده ام شوي و نتواني براي تپيدن هايت نامي بيابي.راستي وقتي كفش هايم را مي بيني ياد چيزي نمي افتي؟ مي داني اين كه نمي شود من هميشه اداي كوه بودن را در بياورم. من موم مي شوم وقتي جاي پاهايم بي جاي پاي تو در كوچه ها راه مي روند. من به عكس چشمانت زل مي زنم و تو به من لبخند مي زني و ديوار با تمام عكس هايش آوار مي شود و تو هنوز در عكست به من لبخند مي زني . پاهايم دارند مي سوزند . آينه ام پر از تصوير خالي من است.موهايم در آينه گم شده اند. تو خوب مي داني فرار كار من نيست ، براي همين است كه هيچ وقت مرا گم نمي كني . كاش مرا گم مي كردي آن وقت شايد من كودك تو مي شدم و شايد تو روزي مرا پيدا مي كردي.كاش اصلا نه من گم مي شدم ، نه تو . آنوقت مي نشستيم و تنهايي سال ها را با هم گريه مي كرديم . كاش ... مي داني كاش هايم تمام شده اند. آينه ام پر از تصوير خالي من است. نگاهم نكن . بگذار چشمانم را يكبار ديگر در آينه ببينم. نگاهت را در چشمانم جا گذاشته اي.من دلم براي چشمانم تنگ است. مي داني مي خواهم بگويم نگاهم نكن اما ... فيلم را به عقب برگردان و بگذار بگويم كه نگاهم كن. بگذار تمام تصويرهاي آينه ام خرد شوند و بميرند در سياهي چشمانت. بگذار من در هيچ آينه اي نباشم بگذار تصوير خالي ام چنان بزرگ شود تا اتاق پر شود از تو. كسي چه مي داند من در ميان اين ديوارها چگونه له مي شوم.بگذار همه چيز پر شود از تو . راستي امروز پنجشنبه است . تمام غروب ها و شب هاي بي قراري و چشم انتظاري ام حلال نگاهت. انگار او را در متن يك شعر و يا در ميان سطرهاي يك نمايشنامه ديده بودم.بي صدا قدم ميان صحنه مي گذاشت و بي آنكه ديده شود تمام واژگان را به هم مي ريخت، يا گوشه اي مي نشست و گهگاه به نقش هاي سطحي پوزخند تلخي مي زد.هميشه قبل از آمدن ، گمان حضورش فضا را از نسيمي دلپذير پر مي كرد. شايد هم او خودش داستاني بود كه راهش را گم كرده بود و به اين صفحات پا گذاشته بود يا شعري كه هنوز كسي او را نسروده بود.هر چه كه بود وقتي مي آمد ، نمي توانستي بودنش را ناديده بگيري. ■ انگار او را در متن يك شعر و يا در ميان سطرهاي يك داستان غم انگيز ديده بودم.هر چه بود ، آمدنش قطعي و گمان رفتنش سخت دور بود. تمام درها و پنجره ها بسته بود اما او درست از ميان يكي از ساده ترين واژه ها قدم ميان صفحه مي گذاشت و سطرها را با قدم هاي تند مي پيمود.گاه به قامت شعري بلند و گاه در هيات ترانه اي غمگين. ■ انگار او را در متن يك ترانه يا در ميان زير و بم هاي موسيقي آب و باد ديده بودم . وقتي كه بود ، رفتنش را انتظار مي كشيدي و گاه خداحافظي ، دست هايت براي بدرود ، گرفتار جاذبه ي سنگين زمين مي شدند. ■ آري ! وقتي تمامي شعرها و ترانه ها تمام ثانيه ها و تقويم ها غبار پر رنگ تمام خاطره ها از كفش هاي جفت شده ات بر آستان تمام درها مي گويند وقتي كه بوي گس سفر عطر تمام گل ها مي شود دستهاي بي رنگم را در چمدان خسته ات ميان دفتر شعرهايم بگذار تا دوباره ميان روياهاي هميشه سرگردان نمانند. به دنبال ویرانی 9 خانه در منطقه 4 شهرک ارم و بی توجهی مسئولین به وضعیت 8 خانواده ی آواره: گزارش تکان دهنده "گونش" از شمال تبریز صبح بود. تمام خانواده دور سفره ی صبحانه نشسته بودند. با اینکه صبحانه ی شاهانه ای نبود، اما همه در گرمای خانه شان و زیر سقف فقیرانه شان کنار یکدیگر بودند. مادر فرزندانش را برای رفتن به مدرسه آماده می کرد. پدر لقمه ی آخر را به دهان گذاشته بود و می خواست به امید یافتن لقمه نانی از خانه خارج شود که ... هر چه بود ، چهار دیواری بود گرم، سقفی بود هر چند سست ، دری داشت و قفلی که راه را بر سگ های گرسنه می بست. هر چه بود، آجر به آجرش با خون دل و با هراس روی هم چیده شده بود. هر چند غیرقانونی، هر چند بی سند. هر چه که بود خانه بود، خانه . سرپناه بود برای خستگی های پدر، برای دلواپسی های مادر، برای شیطنت های فرزند، هر چه که بود خانه بود که ... آواری شد بر روی سفره ی صبحانه، مادر هیچ نفهمید فقط جگر گوشه هایش را در آغوش گرفت و بیرون گریخت. اسباب و اثاثیه ی فقیرانه شان ، تمام شادی ها و غم هاشان ، تمام امیدهایی که با هر آجر خانه اوج گرفته و بالا رفته بود، آوار شد. دفن شد. ا اینجا منطقه 4 شهرک ارم است . دامنه ی کوه . یکی از حاشیه های شهر تبریز. گوشه ای تاریک و غم گرفته ااز همین شهر. با هزار ساکن بزرگ و کوچک از همین جنس. از جنس من و تو. از جنس انسان. با هزاران اانسان . ایرانی. آذری. مسلمان و.... این گوشه ، که به دست فراموشی سپرده شده است، همانجایی است که نامزدهای انتخاباتی، برای تبلیغات خود به آنجا می روند، سخنرانی می کنند، وعده می دهند. رسیدگی به وضع حاشیه نشینان را اولویت کاری خود عنوان می کنند. در شرایطی که برخی حوزه های انتخاباتی مراکز شهر در آرامش به سر می برند، در مساجد همین حاشیه های شهر جایی برای سوزن انداختن نیست و بیش از شش هزار نفر رای خود را به صندوق می اندازند به این امید واهی که از میان این کاندیداها یکی به درد آنها رسیدگی کند. ااینجا همانجایی ست که نامزدهای انتخاباتی ، پس از برگزیده شدن ( به وسیله ی همین انسان ها) پرونده ی آن را می بندند و کنار می گذارند و شاید هر از گاهی آن را ورق می زنند و دوباره به بایگانی می فرستند. در همین شهرک ارم، دو ماه پیش به علت خاکبرداری شهرداری، یا رانش زمین و یا به هر دلیل دیگر، 9 سرپناه ، 9 خانه آوار شد و 9 خانواده با کودکان کوچک و بزرگ خود آواره شدند و در سرمای خشک و سوزان به چادرهای اهدایی هلال احمر پناه بردند و تا امروز به هر دری زدند، کسی را که دردشان را دوا کند نیافتند. شهرداری تبریز یکی از درهایی است که نه تنها به روی آنها باز نمی شود. بلکه قفل محکمی نیز بر آن کوبیده میشود. زن جوانی که به اصرار من از چادر بیرون آمده است و دستانش از سرما کبود شده است می گوید: مردان ما پیش شهردار رفتند. اماشهردار گفت که این مشکل به ما ربطی ندارد و قبل از سفر به مکه اش مبلغ ناچیزی پول به ما داده است که مدیون نباشد. در شورای شهر چند نامه نوشته شد که نتیجه ای نداشت. در استانداری شرایط از همه جا بدتر است. تنها کمکی که به ما شد از طرف فرمانداری بود که برایمان آب و برق کشیدند. چند وقت پیش هم آقای آل هاشم از طرف صدا وسیما آمدند و ترتیبی دادند که کانکسی به عنوان سرویس بهداشتی برایمان نصب کردند . عده ای هم از کمیته امداد آمدند و در آخر گفتند که تنها می توانند یک میلیون وام به ما بدهند که برای آن هم باید دو کارمند را به عنوان ضامن معرفی کنیم. مردان ما حتی به تهران هم رفتند و نتیجه ای نگرفتند. دختر کوچکی با لباس مدرسه در چند قدمی ما ایستاده است و با دقت به حرف های ما گوش می کند. مادرش هم نزدیک می شود و با ناراحتی می گوید: تنها وسیله ی گرمایی ما یک علاءالدین نفتی است که نفت آن را نیز از هر جایی درخواست کردیم به ما کمکی نکردند و خودمان مجبور شدیم با بدبختی آن را تهیه کنیم. با چشمانی پر ااز اشک به دخترش اشاره می کند و می گوید: چند روز پیش دخترم گریان از مدرسه به خانه برگشت . دوستانش در مدرسه او را مسخره کرده اند و به او گفته اند که تو چادر نشینی و بوی نفت می دهی پیش ما نیا. ما نیمه شب ها به دور از نگاههای دلسوزانه همسایه ها از کوه بالا می رویم و لباس های بچه ها را می شوئیم و روی علاءالدین خشک می کنیم تا آنها با لباس مرتب به مدرسه بروند اما با این حال ... بغض نمی گذارد تا حرفش را ادامه دهد. همه جا رنگ بدبختی و آوارگی دارد. بوی فقر همه جا را گرفته است. یادم می آید آبانماه یکی از مسئولین شهر گفته بود که کمک هایی به این خانواده ها شده است و مکاتباتی نیز با استانداری و فرمانداری انجام گرفته است . این مسئول از دولت و شهرداری در خواست کرده بود که هر چه زودتر فکری به حال حاشیه نشینی استان کنند. اما امروز با گذشت 2 ماه از این واقعه نه تنها هیچ فکری به حال آنها نشده است ، بکله این خانواده ها همان ذره امیدی که داشتند را روز به روز از دست می دهند. آنها دیگر خود را به دست خدا سپرده اند و دیگر هیچ اعتقادی به انسان دوستی همشهریان و همنوعان خود و هیچ ایمانی به مسئولیت پذیری مسئولان شهر خود ندارند. راستی، بر سر ما چه آمده است؟ مگر نه اینکه کمک مادی و معنوی به برادران مسلمان ، وظیفه ی شرعی و دینی ما است ، پس چه شده است که این همه دست های یخ زده و چشم های اشکبار و بغض های فرو خورده و پدران شرم زده را در دو قدمی خویش نمی بینیم؟ بر سر مسئولانی که توجه به حاشیه نشینی را شعار اول خود عنوان می کردند، مسئول متدینی که رسیدگی به خانواده های فقرا و بی خانمان را اصلی ترین فعالیت های خود می دانند، چه آمده است؟ دولت عدالت محور و به قول آقای استاندار مهر ورز!! چرا صدای آنها را نمی شنود؟ به راستی شب با کدام آرامش وجدان سر بالش می گذاریم در حالیکه که عده ای بی گناه در این سرمای کشنده در دامنه ی کوه، تا صبح بر خود می لرزاند. همه مان به خواب زمستانی سنگینی فرو رفته ایم و زمانی بیدار خواهیم شد که دیگر خیلی دیر خواهد بود. مقدمه در عصري از آن با عنوان "عصر ارتباطات" ياد مي شود ، براي تحليل مسائل مختلف اجتماعي ، سياسي ، اقتصادي و فرهنگي نميتوان به مطبوعات ، كه ابزار و وسايط ارتباط جمعي هستند ، بي توجه يا حتي كم توجه بود.بدون شك اين رسانه نقش بسزايي در شكل گيري رفتار و پديدههاي مختلف دارند و اصليترين عامل شكل گيري افكار عمومي به حساب ميآيند در اين ميان نقش و درجه اهميت مطبوعات محلي به هيچ عنوان قابل چشم پوشي نيست. در عصر جهاني شدن، بر خلاف پيش بيني برخي متفكران، نشريات محلي پاسداران به حق فرهنگ هر قوم و منطقه هستند.اين رسانهها به اقوام و جوامع كوچكتر هويت ميبخشند، آگاهي ميدهند و عرصهاي براي پرورش نيروها و استعدادها در سطح ملي هستند و گرچه شمارگان اين نشريات محدود است، اما در ساختن زيربناها نقش مهمي به عهده دارند و از اين رو اهميتي كمتر از نشريات سراسري ندارند و همين امر مسؤوليت گردانندگان آن را سنگين تر مي نمايد. اما متاسفانه در حال حاضر اين نشريات در چنبرهاي از معضلات و مشكلات دست و پا ميزنند و در گرداب اين مسائل، از رسالت خود فرسنگها به دور افتاده و عليرغم رشد كمي قابل ملاحظه خود، به رشد كيفي چشمگيري دست نيافته اند. به همين لحاظ ريشه يابي منطقي مشكلات حاكم و همچنين ارائه راهكارهاي قابل اجرا و به دور از آرمان گرايي، امري اجتناب ناپذير به نظر ميرسد معرفي آسيب به عقيده بسياري از كارشناسان علوم ارتباطات، يكي از جديترين ضعفهاي مطبوعات محلي، فقدان تنوع خبر و گزارش و توليدات خبري و مطالب مهم اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي بومي است. در حاليكه ميزان اخبار و اطلاعات توليدي ، يكي از ارزش هاي اصلي هر رسانه ، به حساب مي آيد . اما متاسفانه در مطبوعات محلي ، وقت و انرژي ناچيزي براي آن صرف مي شود و در نتيجه اين مطبوعات كه منبع اطلاعاتي بيشتر آنها مشترك است ، خبرهاي مشابهي را درج مي كنند و همين امر باعث بدبيني مخاطب و رو آوردن وي به نشريات سراسري مي شود . بررسي آماري آسيب بررسي هاي آماري انجام شده در اين مقاله نيز بيانگر همين موضوع است . بررسي هاي انجام شده برروي 3 روزنامه در 8 روز نامتوالي نشان مي دهد كه تنها حدود 5/9 در صد از مطالب انتشار يافته در نشريات مورد مطالعه ، توليدي هستند . همين بررسي در خصوص شماره هاي انتشار يافته 3 هفته نامه طي يك ماه حاكي از آن است كه با وجود در اختيار داشتن وقت و زمان مناسب براي تهيه مطالب توليدي ، فقط حدود 5/10 درصد آن ها مطالب غير از اطلاعات موجود در خبرگزاري ها و خبرهاي تهيه شده توسط روابط عمومي ها هستند . ناگفته پيداست كه اين رقم براي تبريز كه تاريخ درخشان مطبوعات دوران مشروطه را در كارنامه خود دارد، تاسف برانگيز است . در اين تحقيق سعي بر اين خواهد بود كه چرايي اين مشكل را بيان نموده تا حد امكان راهكارهايي براي آن ارائه شود علت شناسي آسيب و راهكارهاي آن بي شك پرداختن به مقوله توليد خبر ، گزارش ،مقاله و غيره مستلزم صرف هزينه ، وقت و انرژي لازم در اين زمينه مي باشد و مشكل از همين جا آغاز مي شود : مشكلات اقتصادي نشريات ، عدم امنيت شغلي ، كمبود نيروي متخصص ، عدم شناخت مخاطب و غيره همچون كلافي سر در گم گريبانگير نشريات محلي ميشوند و آنها را به سوي راحت ترين راه براي دستيابي به اخبار و اطلاعات سوق ميدهند و در نتيجه مطبوعات را از وظيفه اصلي خود دور نموده و كيفيت نشريات را كاهش ميدهند. علت هاي آسيب : 1. مشكلات اقتصادي يكي از كارشناسان علوم ارتباطات شهر تبريز يكي از دلايل كاهش انگيزه براي تهيه مطالب توليدي در مطبوعات را ضعف مالي آنها ميداند. چرا كه اين مطبوعات براي ادامه حيات خود ناچار به چاپ رپرتاژ و آگهي هستند و اين امر مستلزم برقراري ارتباط دوستانه با سازمانها و ادارات دولتي و غيردولتي ميباشد و در نتيجه مسئولان نشريات و به تبع آن خبرنگاران نشريه را به طور ناخودآگاه و گاه آگاهانه به سمت خود سانسوري ميكشاند و نشريه را از بيان انتقادات كه در بيشتر مواقع سازنده بوده و به توسعه منطقه و جامعه كمك مي كند ، باز ميدارد و نشريات نيز به مكاني براي تعريف و تمجيد از مسئولان و عرصهاي براي تبليغ فعاليتهاي آنها مبدل مي شوند.نشريات اگر از سازمانها انتقاد كنند در ليست سياه قرار ميگيرند و از سوي اين نهادها تحريم مي شوند و مهم ترين مسير درآمد زايي خود را از دست داده و از ادامه فعاليت باز مي مانند. در اين ميان عدم حمايت هاي دولتي از نشريات و خبرنگاران نيز اين مشكل را دو چندان مي نمايد . متاسفانه سازمانهاي دولتي مربوط ، حمايت از نشريات را تنها در پرداخت يارانه كاغذ به آنان مي دانند در حاليكه دولت و سازمان هاي دولتي ميتوانند با ارائه خدماتي چون بيمه ، ماليات ، توزيع عادلانه آگهي و در نظر گرفتن مزايا و تسهيلات خاص براي آنها ، گوشه اي از ضعف مالي نشريات را جبران نموده و انگيزه فعاليت را در ميان نشريات ايجاد نمايند. 2. عدم امنيت شغلي يكي ديگر از علل عدم پرداختن به اخبار و اطلاعات و گزارشهاي توليدي و توسعه اي ، پايين بودن دستمزد خبرنگاران و عدم امنيت شغلي آنان است . آنچه امروزه در عرصه علوم ارتباطات در دنيا مرسوم است ، اين گونه است كه خبرنگار به خبرهاي تهيه شده توسط روابط عمومي ها بسنده ننموده و گاه يك هفته وقت صرف كرده و با چمع آوري اطلاعات و گردآوري نظرات كارشناسان و فعاليتهايي از اين قبيل، يك خبر توليدي ارائه ميدهد كه ميتواند در خدمت توسعه قرار گيرد. اما در نشريات ما، خبرنگاران براي اينكه بتوانند از پس هزينه هاي خود برآمده و خود را از لحاظ مالي تامين كنند ، نميتوانند چنين وقت و انرژي زيادي را براي نهيه يك خبر صرف كنند و ترجيح ميدهند كه در عرض يك هفته به جاي يك خبر ، ده ها خبر تهيه نموده و دستمزد بيشتري دريافت كنند . نكته جالب توجه اينجاست كه اين خبرنگاران نه تنها از طرف تشكل ها و سازمان هاي دولتي حمايت نميشوند بلكه مديران خود نشريات نيز آنها را به حال خود رها ميكنند و در مواقعي كه موضوع افزايش دستمزدها مطرح مي شود ، همين مديران و سردبيران به راحتي آنها را تهديد به بركناري مي نمايند . بي شك همين عدم حمايت دلسردي مضرت باري در ميان خبرنگاران ايجاد ميكند و در پي آن نشريات محلي پر ميشوند از خبرهايي كه هيچ تاثيري در رشداجتماعي، اقتصادي و فرهنگي ندارند. در بخش مربوط به مشكلات اقتصادي نيز ببان شد كه حمايت هاي دولتي ميتواند تا حدودي نشريات را از لحاظ مالي تامين نمايد و نشريات نيز زماني كه از اين لحاظ مشكلات كمتري داشته باشند ميتوانند حمايت خود را از خبرنگاران بيشتر كرده و آنان را از ثبات و امنيت شغلي شان مطمئن گردانند . 3. كمبود نيروي متخصص امروزه با توجه به گسترش روز افزون دامنه دانش و علوم مختلف ، تخصص در زمينه هاي علمي وعملي امري اجتناب ناپذيراست. گسترش كيفي ارتباطات جمعي ، توسعه كمي وسائل ارتباطي و به دنبال آن سرعت انعكاس رويدادها ، تلاش مستمر و پيگير كاركنان رسانه ها را ضروري ساخته و نياز به نيروي متخصص را بيش از پيش محسوس ميكند . اما مشاهده مي كنيم كه در مقايسه با تعداد نشريات محلي ، روزنامه نگار حرفه اي و آموزش ديده كافي وجود ندارد و برخي از افرادي كه در اين شغل فعاليت مي كنند ، قادر به انجام كار حرفه اي نيستند . البته اين عدم تخصص وداشتن دانش ، منحصر به خبرنگاران و نويسندگان نيست بلكه اين نقص در مديران و مسئولان مطبوعات محلي نيز به چشم مي خورد و در استان ماتقريبا تمام كساني كه مجوز انتشار نشريه را دارا هستند ، هيچ گونه تخصص آكادميك در زمينه روزنامه نگاري ندارند . بدين ترتيب عدم تخصص به عدم شناخت كافي از اصول و اهداف مطبوعات منجر شده و باعث مي شود كه مسئولان از كاركنان خود انتظاراتي به جز آنچه كه به واقع رسالت روزنامه نگاران است ، داشته باشند. براي حل اين مشكل ارگان هاي مربوط مي توانند با برگزاري دوره هاي تخصصي روزنامه نگاري در سطح كيفي بالا، روزنامه نگاراني متخصص براي نشريات تربيت نمايند. از طرفي مي توانند در صدور مجوز براي نشريات اصول تخصصي را در نظر گرفته و شرايط خاصي براي افراد متقاضي در نظر بگيرند و براي افرادي كه حداقل از لحاظ تجربي، در اين زمينه كارآمد هستند، مجوز صادر نمايند . 4. عدم شناخت مخاطب عليرغم اهميتي كه شناخت مخاطب در علوم انساني داراست ، تقريبا هيچ يك از مطبوعات محلي ما به مخاطب پژوهي و مخاطب شناسي نمي پردازند و آن را در دستور كار خود قرار نمي دهند. آن ها نمي دانند مخاطبشان كيست؟ چه نيازها و علايقي دارد؟ از كدام مطلب لذت مي برد و به كدام بخش توجه كمتري دارد؟ همين عدم شاخت باعث مي شود كه خبرنگاران نشريه و حتي مديران آن به يك بي هدفي دچار شده و از هراس مقبول نيفتادن مطلب خود نزد مخاطب، بيش از پيش از توليد اخبار و اطلاعات و گزارش ها خودداري مي كنند. در همين راستا سازمان هاي مربوط از جمله اداره فرهنگ و ارشاد اسلامي مي توانند با برنامه ريزي در اين خصوص نشريات را به چالش كشانده و مخاطب پژوهي و مخاطب شناسي را از ملزومات هر نشريه قرار دهند. نشريات نيز ميتوانند با طراحي و در اختيار عموم قرار دادن پرسشنامه هايي با محتواي نظرسنجي و نيازسنجي مخاطبان ، جامعه هدف خود را براي تهيه و توليدمطالب بشناسند. نتيجه به طور كلي مي توان چنين بيان نمود كه علت كمبود مطالب و خبرهاي توليدي در نشريات محلي ما، در گام اول كه مهمترين آنها نيز هست ، ضعف مالي آنهاست. مدير مسئول به قصد درآمد زايي بيشتر ، دست به تصميمات غير حرفه اي و مغاير با اصول روزنامه نگاري مي زند . عدم امنيت شغلي نيز رابطه اي تنگاتنگ با مسائل مالي دارد و حتي آسيب در بخش تخصصي روزنامه نگاري نيز ريشه در مسائل مالي دارد چرا كه نشريات به علت ضعف مالي خود از يك يا دو نفر به عنوان عكاس ، خبرنگار، صفحه آرا و غيره استفاده مي كنندكه مسلما اين عمل كيفيت را تا حد بسيار زيادي پايين مي آورد . در گام دوم نيز عدم حضور نيروي كار حرفه اي در نشريات و گرداندن آن ها به صورت خانوادگي عاملي است كه سطح كيفي كار مطبوعات محلي را كاهش مي دهد و از خبرنگار و نشريه چهره اي متفاوت با ذات و اصل آن مي سازد. در ميان اين كلاف گره خورده مشكلات در نظر اول بايد دولت و سازمان هاي دولتي مربوط ديدگاه خود را نسبت به نشريات اصلاح نموده و حمايت هاي خود را به صورت گسترده تر ، عملي تر و مفيدتر اعمال نمايند و پس از آن خود نشريات و مسئولان آن با بالا بردن سطح تخصص خود و تغيير روش درانتشار مطالب ، سطح علمي و تخصصي نشريات خود را ارتقاع دهند.به عقيده نگارنده اگر سازمان ها به نشريات و مشكلات آن ها وقعي نمي نهند به اين علت است كه اصحاب مطبوعات خود در زمينه شناساندن معضلاتشان تلاش ننموده اند. وقتي كه نشريات توقع خود را در حد دريافت آگهي هاي كوچك و يارانه ناچيز كاغذ پايين مي آورند، مسئولان سازمان هاي مربوط نيز از همين دريچه كوچك به مطبوعات خواهند نگريست. مطبوعات و اهالي آن در جوامع از نخبگان هستند و به همين دليل بايد با تلاش و فعاليت بيشتر در بالا بردن كيفيت كار خود با شهامت مشكلات خود را بيان كنند و تا زمان حل اين مشكلات آن را پيگيري نمايند . مسائلي كه امروزه گريبانگير مطبوعات محلي است به گونه اي مي باشد كه هر كدام با ديگري ارتباط نزديك دارد و حل هر كدام از آن ها گام بزرگي به سوي پيشرفت خواهد بود.
| Design By : Night Skin |


